تبليغاتX
آبی آسمان

آبی آسمان

هرکجا هستم باشم آسمان مال من است...

خداحافظ

نـه ایـن که خـرده نـانی بـاشم

 

نــه...

 

بـه خـیالت

 

پـوستِ مـوزی بـودم

زیـر پـای زندگـیت!

 

*****

 

و یک سال گذشت..

 

یک سال از خاطره ی شیرین با هم بودن

 

یک سال از خاطره ی تلخ "خداحافظ"

 

366 روز.. سال کبیسه مان چقدر خوب به یادگارها ماند

شاید هم نه.. آخر میدانی جمعه ها را باید دو روز حساب کرد

غروب های جمعه مان بی تو به توان دو می رسند

و من برای همیشه از امروز بدم می آید.. مثل تو که از جمعه ها بدت می آمد..

یادت هست؟

دلتنگی ام را به رویت نمی آورم..

فقط می نویسم.. برای خودم و خودم.. تا یادم نرود:

چقدر دلتنگی ات روح خسته و برهنه ام را خنج میزد..

برای یک بار هم که شده میخواهم حرفهایت، حرفهایم و یاد و دلتنگی را جـار نزنم..

چقدر با من بودنت برایم زیبا بود .. چقدر با من بودنت برایش سخت..

کاش می توانستم به خوبی تو آخرین خط خطی دیروزم را بنویسم:

 

بـر مـن ببخـشایید . . .

                                   گـرچه خـیلی دیـر، خـیلی دور . . .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 14:21  توسط آسمانی  | 

تلخ تر از تلخ..

تلخ تر از همه اینست که ندانی


ندانی چرا پر ز غمی . . .


ندانی چرا خسته ای . . .


ندانی دردت چیست . . .


و تلخ تر از این ها هم


اینست که ندانی چرا


چرا .. هنوز هم به او می اندیشی ؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 18:0  توسط آسمانی  | 

میمیرم نباشی!

 

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید

آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی روی تو را کاش می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت را که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که عجب، عاقبت مرد، افسوس

من به خود میگویم:

چه کسی باور کرد . . .

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد . . .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 21:46  توسط آسمانی  | 

خیلی خستم!

من خسته ام

 

خسته ام از صدای باران خسته ام از بوی بهار

 

من میان شکافی در زمان خفته ام

 

با فریادی بیدارم کن!

 

می خواهم روحت را در آغوش گیرم

 

غرق شوم در تو............

 

                                 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:5  توسط آسمانی  | 

می دانستی.. شاید!

 

سينه سرخ بودن هم عالمي دارد!

 

اين ساليان بعد از ديدن تو را

 

به هواي يك لبخند بي هوا

 

در اين آلودگي نفس كشيديم

 

من و سينه سرخ هاي باغ بي بي و آن بيد كهنسال صبور...

 

اصلا تمام واژگانم فداي معصوميت از دست رفته ات..

 

تو كه نباشي، غمزه ي شكوفه هاي بهاري را ميخواهم چكار؟

 

تو كه نباشي اين آسمان هم براي ما شاخ ميشود!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 21:36  توسط آسمانی  | 

بدون عنوان

 

سلام . . .

 

ای آنکه نمی شناسمت..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 20:16  توسط آسمانی  | 

هنوزم یادمه..

امروز دلم باز سراغ تو را گرفت..

 

گفتم ببین گوشه ی آسمان ماه را..

 

چه تنهاست..........

 

پ.ن: اما من هنوز هم یادم هست که چه گفته ای . . . . . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 21:44  توسط آسمانی  | 

سکوت کن!

 

اگر در کهکشانی دور..

 

دلی.. فقط یک لحظه در سال یاد من کند..

 

بی شک..

 

دل من.. در تمام لحظه های عمر..

 

به یادش می تپد پرشور...

 

سکوت

پ.ن۱ : تازگی ها بیشتر از همه وقت بهت فکر میکنم.. دلم بدجور هواتو میکنه..

پ.ن۲ : داره بارون میاد.. یادم می افته که بهم می گفتی واای نمیدونی اینجا داره چه بارونی میاد

پ.ن۳ : داره ازت بدم میاد.. باید سکوت کنم

حوصله ی خودم رو هم ندارم.. گمشو از خاطراتم بیرون...........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:14  توسط آسمانی  | 

می خندم

 

خوشحالم

نقطه نمیذارم می ترسم تموم بشه!

 

می خندم . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 20:40  توسط آسمانی  | 

نیمکت های خالی

 

اگر تو روی نیمکتی این سوی دنیا تنها نشسته ای..

و همه ی آنچه نداری کسی ست ..

 

شاید آن سوی دنیا روی نیمکتی دیگر..

کسی نشسته است که همه ی آنچه ندارد..  تویی..

 

نیمکت های دنیا را بد چیده اند . . . !!

 

پ.ن: جا مانده ام، آن دورهای خیلی نزدیک .. یکی کمکم کنه!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:6  توسط آسمانی  | 

منو نشکن

دارم از دست تو میرم

 

عاشقی کن

 

منو نشکن . . .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:15  توسط آسمانی  | 

شیطان می شوم . . .

شیطان تمام سیب ها رو خورد و خدا آدم و حوا

را از بهشت بیرون کرد، هنوز میان دندان های

 شیطان سیب بود...

***

آدم و حوا برای خدا سیب هدیه فرستادند ،

 خدا به سیب آلرژی داشت... خدا آنها را از

 بهشت بیرون انداخت...

 

پ.ن: گاه شیطان می شوم

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 4:53  توسط آسمانی  | 

کاش تنهایی ها پایان داشت..

حکایت جالبی است ...

من تو را دوست دارم..

تو او را دوست داری..

او دیگری را دوست دارد..

و دیگری دیگری را...

اینکونه است که همه ی ما تنهاییم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 20:1  توسط آسمانی  | 

نامردتر از تو ندیدم دخترک

حالم ازت بهم می خوره ...

دختره ی بیشعور ...

اینجا راحت می تونم بهت فحش بدم

بدون اینکه قیافه مسخره ات مجبورم کنه سکوت کنم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 17:6  توسط آسمانی  | 

غروب جمعه.. یادت هست ؟

غروب های جمعه مان کمی گرفته بود!

 

راستی.. تو میدانی کی آواز پرندگان صدا میگیرد ؟

 

راستی.. تو میدانی که ناله های دل تا کجا می رود ؟

 

آآآآخ.... که چقدر دلم برای دلتنگی تنگ شده بود .......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 22:38  توسط آسمانی  | 

فال تلخ من.. برمیگردی آیا ؟

دايره تاريک فنجان فال

 

عکس فانوس ستاره و عطر اطلسي افتاده است!

 

شايد شروع نور نشانه يي از بازگشت نگاه گرم تو باشد!

 

بايد به طراوت تقويم هاي کهنه سفر کنم!

 

تقويم ناب ترين ترانه نمناک!

 

تقويم سبزترين سلام اول صبح

 

تقويم دور ديدار بوسه و دست...

 

شايد در ازدحام روزها

 

يا در انتهاي همان کوچه شاد شمشادها

 

شاعري دلشکار را ببينم

 

که شيرين ترين نام جهان را زير لب تکرار مي کند

 

و تلخ مي گريد!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:35  توسط آسمانی  | 

دلم هوای مردن دارد امشب...

خسته شدم

به خدا خیلی خسته شدم از بس دنبال یه روزنه امید واهی ازت گشتم..

اما هنوز هم امیدوارم.. برگرد ..

و به اندازهء همان پنج سبد سیب کال دلتنگم...

می فهمی که ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 20:9  توسط آسمانی  | 

پاییز تلخ

 

بوی تنفر میاد..

پاییز بو میده.. 

بوی تلخ رفتن..

یاد فروغ می افتم:

                                 " و این منم.. زنی تنها در آستانه فصلی سرد"

سرد و بی صدا می شکنم..

حیف! هیچ کس احساس نمیکند...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 20:19  توسط آسمانی  | 

پنجره

 

شیشهء پنجره را باران شست ..

 

از دل پر درد من اما ..

 

چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

پنجره

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 17:48  توسط آسمانی  | 

کاش نمی رفتی..

میخواهی بروی؟

خب برو...

انتظار مرا وحشتی نیست

شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود

برو...

برای چه ایستاده ای؟

به جان سپردن كدامین احساس لبخند میزنی؟

برو..

تردید نكن

نفس های آخر است

نترس برو...

احساسم اگر نمیرد ..

بی شك مابقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست

برو...

یك احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود

پس راحت برو

مسافری در راه انتظارت را میكشد

طفلك چه میداند كه روحش سلاخی خواهد شد

برو...

فقط برو.....

آنکه مي گفت: منم بهر تو غمخوارترين...

 

چه دل آزارترين شد.. چه دل آزارترين..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 21:43  توسط آسمانی  | 

تنها مانده ام.. فقط همین..

فقط تنها مانده ام ... همین ...

 

جا مانده ام ... یک جایی ، آن دورهای خیلی دور ،

 

 میان آنهمه بغض و دلتنگی و تنهایی ، جا مانده ام ...

 

نگو که نمی توانی برای تنهایی های من دل بسوزانی ...

 

این شب ها ، هوا که تاریک که می شود ،

 

دلم آن سکوت عمیق شب های سرد زمستان را می خواهد ...

 

بنشینم کنار پنجره ... زانوهام را بغل کنم ... مچاله شوم توی خودم ...

 

هی به روی خودم نیاورم ..

 

که ستارم مدام زل می زند توی چشم هام که یعنی بیا ...

 

بیا مرا بغل کن ... بیا نوازشم کن ... بیا با هم بغض کنیم ...

 

با هم اشک بریزیم ... با هم بمیریم ...

 

این شب ها ، خیلی سرد است ...

 

حتی اگر گرمای دستهای تو ، تمام سرمای تنم را در آغوش گرفته باشد ...

 

نه .. عزیز همیشه و هنوز ... نگران نباش .. حال من خوبست  ...

 

تو  اما .. باور نکن ....

 

خیلی تنهام.. باور کن!

ای ستاره ها.. ستاره ها..

 

پس دیار عاشقان جــــاودان کجاست ؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 21:5  توسط آسمانی  | 

نیاز

وقتی که دیگر نبود ،

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت ،

من در انتظار آمدنش نشستم 

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد ،

من او را دوست داشتم

وقتی که او تمام کرد ،

من شروع کردم .

وقتی او تمام شد ،

من آغاز شدم .

و چه سخت است تنها متولد شدن ،

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن ...

کاش امتداد لحظه ها...

 

تکرار دوبــــــــــــاره با تو بودن بود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 21:4  توسط آسمانی  | 

باور کن...!

خسته ام.. خیلی خسته

مرا اينگونه باور کن:


کمي تنها


کمي خسته


کمي از يادها رفته


باور کن.............

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 19:13  توسط آسمانی  | 

پسرک

به هیچ کس اعتماد نکن پسرک...

 

به هیچ کس راز دل نگو پسرک...

 

به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو...

 

به هیچ کس نگو که عاشقش شدی...

 

نه.. نه... نگو...

 

نه...نه... به هیچ کس اعتماد نکن...

 

به هیچ کس نگو که شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش...

 

به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو میزند..

 

به هیچ کس نگو روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش...

 

به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش...

 

به هیچ کس نگو حتی کسی چتر شد زیر باران برای تو...

 

به هیچ کس نگو حتی کسی گفت عاشقت شده است...

 

به هیچ کس نگو حتی کسی نیمه شب برای تو شعر گفته است...

 

به هیچ کس نگو حتی کسی گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است..

 

شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را


نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کند


آری گل تازه شکفته ات به دست عابران چیده می شود


یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود


دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن



پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلایه ای نکن...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 20:49  توسط آسمانی  | 

سکوت

از این همه سکوت دارم خفه می شم

کلمه کم دارم ...

من این روزها برای این زندگی لعنتیم ، کلمه ندارم ...

نشسته ای زل زده ای به من که چه ؟ ... کلمه .. ندارم ...

...

خسته ام ... خیلی خسته ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 9:49  توسط آسمانی  | 

دلتنگی

تا حالا دلتنگ شدی

 

برای چیزایی که می دیدی و الآن نمی بینی

 

برای کسایی می شناختی الآن دیگه نمی شناسی

 

برای خوبی های زیاد

 

برای قلب پاک تر

 

برای صفای بیشتر

 

برای آرزوهای خوب

 

برای مهربونی ها

 

برای حرفای هنوز ناتمام

 

برای ناگفته ها

 

برای دلتنگی

 

برای ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 10:3  توسط آسمانی  | 

...

آدما وقتی به دنیا میان تازه میفهمن این دنیا به همه ی بزرگیش چقدر برای جا دادن دلشون کوچیکه

خیلی خسته شدم.. این این دنیا

از تو..

از خودم..

از این خنده های الکی

کاش بفهمی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:10  توسط آسمانی  | 

خسته ام..

خسته ام لعنتی..

می فهمی؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 22:28  توسط آسمانی  | 

غروب بود و من

من سبزترین واژه ملموس غروبم

کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 12:24  توسط آسمانی  | 

يادش بخير...

 

شايد آنروز که سهراب نوشت تا شقايق هست زندگي بايد کرد.. خبري از دل پر درد گل ياس نداشت. بايد اينجور مي گفت: هرگلي هم باشي.. چه شقايق چه گل پيچک و ياس.. زندگي اجبار است...

********************************************

یاد عید پارسال بخیر . . .

 

 


بي تو آرزو ميكنم لحظه سال تحويل هيچگاه نرسد
امسال بدون تو نوروز برايم مفهومي ندارد

********************************************
در این نوروز باستانی خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم..

********************************************
بهار امسال بي تو برايم از پاييز غم انگيز تر است..

********************************************
چه عجیب است رسم روزگار، تویی که بهترین بهار را برایم رقم زدی، امسال با رفتنت بدترین نوروز را تجربه میکنم
امیدوارم شیرینی لحظهایت به اندازه تلخی لحظه هایم زیاد باشد..

********************************************
شیشه می شکند و زندگی می گذرد، نوروز می آید تابه ما بگوید تنها محبت ماندنی است، پس دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیر سرنوشت...

********************************************
باران عشق همیشه می بارد اما در نوروز قطره های باران طلایی رنگند، از خدا می خواهم که همیشه زیر این باران خیس شوی..

 

هنوزم خیلی چیزا..

 

                                  خیلی روزا..

 

                                                  خیلی آدما رو یادم میاره..

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 16:11  توسط آسمانی  |